FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387
گاهی وقت ها...

...

گاهی وقت ها مجبور می شوم از دست افکارم فرار کنم.

نمی دانم شاید هم آنها گاهی وقت ها از دست من فرار می کنند.

گاهی وقت ها خیلی پراکنده می شوند.

آنقدر که گاهی وقت ها مجبورم  ساعت ها دنبال یکی از آن ها بگردم.

شاید بتوانم برش گردانم.

گاهی وقت ها می توانم.

اما گاهی وقت ها...

پیش از این گاهی وقت ها افکارم مسیر مشخصی داشتند.

اما حالا دیگر مدت هاست که نتوانسته ام گاهی وقت ها افکارم را متمرکز کنم.

مدت هاست که گاهی وقت ها یک دل سیر فکر نکرده ام.

گاهی وقت ها فکر می کنم، فکر کردن هم دیگر ا ز یادم رفته.

گاهی وقت ها فکر می کنم، خیلی بی ظرفیت تر از آنم که فکر می کنم.

گاهی وقت ها فکر می کنم زندگی پیچیده تر از آنست که فکر می کنم.

از شما چه پنهان

گاهی وقت ها هم  فکر می کنم احمق تر از آنم که گاهی وقت ها فکر می کنم.

گاهی وقت ها ی دیگر هم  فکر می کنم زندگی احمقانه تر از آنست که بتوانی فکرش را بکنی

حتی گاهی وقت ها...

شنبه 22 تیر ماه سال 1387
به هم می ریزد...


سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد!

...

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

عشق، یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

.

.

.

 


.

...


آه!

یک روز

 همین آه

تو را می گیرد

...

گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد...

 

 

"فاضل نظری"

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
بی تو

    دارم با دل خود 

                                 ماجرایی

                                                روز و شب...

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387
جان دهم در دوری دیر آشنایی ...

 

...

«دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها...»

.

«پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من...»

.

«عاشقانه،

 کو به کو،

 شهر شما را گشته ام

تا بیابم 

 شاید از تو

 ردپایی...»

.

«دست تو باز می کند

پنجره های بسته را»

.

دوباره باز خواهم گشت

باز خواهم گشت...

به همان مکررهای ملال آور

و ملال های مکرر

به همان «روز های تکراری»

به همان «لبخند اجباری»

به همان...

.

نمی دانم چرا گاهی وقت ها

در به در دنبال یک تکه کاغذ می گردم...

انگار هنوز هم بعضی چیز ها را فقط روی کاغذ می توانم بنویسم!!!

.

«دست تو باز می کند

پنجره های بسته را»

 

چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387
آرام و عاشقانه...

تازه همین یک ماه پیش با او آشنا شده بودم...

وقتیکه پرفروش ترین نویسنده ی نمایشگاه امسال شد...

تازه داشتم آثارش را در لیست خریدم جا می دادم...

تازه داشتم می فهمیدم که یک عمر

 از وجود چنین هنرمند عاشقی،

درهمین نزدیکی،

غافل بوده ام...

تازه داشتم می شناختمش که...

...

از خودم می پرسیدم

چه طور تا به حال ندیده بودمش؟

چه طور تا به حال نشنیده بودم،حتی نامش را؟

چه طور تا به حال از او، یا درباره ی او مطلبی نخوانده بودم؟

چه طور تا به حال...

تازه داشتم می شناختمش که...

...

پس من این همه سال کجا بودم؟!!

نه سال است که بیمار است؟!!

آری بیمار است اما

هست...

کتاب هایش هنوز هم پرفروشند...

پس من اینهمه سال کجا بودم؟!!

با خودم می گفتم

عیبی ندارد

حالا که شناختمش!!!

ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است!

هیچ وقت دیر نیست!

تازه داشتم می شناختمش که...

.

.

.

یکباره تمام روزنامه ها از او نوشتند

تمام مجله ها از او گفتند

تمام اخبارها...

روزی چند بار ...

همه جا پر شد از نام او...

وای خدایا! یعنی...

...

آهنگ آشنایی به گوشم خورد:

"ما برای آنکه ایران، خانه ی خوبان شود ..."

شاعر:"نادر ابراهیمی"

 

عجب! چه طور تا به حال نفهمیده بودم!!!

بارها این ترانه را شنیده بودم!!!

بارها با آن گریسته بودم!!!

چه طور تا به حال...

...

می دانم تقصیر خودم است

همیشه دیر می رسم

ماهی را هروقت از آب بگیری تازه نیست!

...

تقصیر خودمان است

بازهم دیر رسیدیم

 

 

 

یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
یا فاطر بحق فاطمه...

 

...

دست هایم خالیست

خالی از هر رنگی

خالی از هر شعری

هر شوری

 هر...

 

 در کتابی خواندم 

که خدا

در دل تنهایی ماست

در صداقت

در صفا

در پاکی

در همین دلتنگی ماست...

دست هایم خالیست

و گمانم که خدا

درهمین دست های خالی ما باشد!!!

.

.

.

 «شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن...»

 

 «چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟!!!»

 

 «چشماتو از من بر ندار...»

 

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387
دریغا ای دریغا ای دریغا...

داد و بیداد

که در محفل ما رندی نیست...

 که برش شکوه برم

داد ز بیداد

 کشم

...

سال ها می گذرد٬حادثه ها می آیند...

.

.

.

انتظار فرج

 از

نیمه ی خرداد

 کشم!!!

...

جمعه 10 خرداد ماه سال 1387
حس غریب...

این روزها 

 برای گریه دلم تنگ است...

 

سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387
باور...

در هوایت

 پر گشودن

باور بال و پر من باد...

.

.

.

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
فرش نو!!!

این روز ها

خانه ی ما

.

پر شده از بوی فرش نو

فرش های رنگ روشن بدون کرک!

 با طرح نو !

ولی

من هنوز...

.

همان فرش های قرمز رنگ و رو رفته را

ترجیح می دهم...

.

.

.

شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
بیگانه!!!

در زمین دیگران

                   خانه مکن

                            فکر خود کن

  فکر بیگانه مکن

.

.

.

کیست بیگانه؟

تن خاکی تو!

کز برای اوست غمناکی تو!

...

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
پنجره

دلم گرفته

از این خانه های بی روزن٬

که جای پنجره

 سنگ است!

.

.

.

...

 برنمی گردی؟!!!!!

 

 

«شادی صندوقی»

شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
روز مبادا...

وقتی تو نیستی٬

نه هست های ما چونان که بایدند

نه بایدها

.

.

.

.

.

.

مثل همیشه٬

آخر حرفم 

و

حرف آخرم را

با بغض می خورم...

.

.

.

عمریست

 لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

 باشد برای روز مبادا

اما...

ادامه مطلب ...